أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى

19

فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )

گذشته بود گويا شيخ زاهد هميشه شيخ را نزد خود حاضر دانسته به هركس خطابى كردى و كارى فرمودى گفتى صفى چنين و چنين كن . روزى بعد از آنكه باصرهء شيخ زاهد به پردهء مرض مكفوف گشته بود و به آن سبب دارو در چشم مىكشيد ، از حدّت دارو چشم مباركش بسوخت . به زبان مباركش رفت كه صفى بسوزى . در آن حال شيخ در قريهء كلخواران در مجمع ياران نشسته بود به اضطراب تمام خود را در آب انداخت و هيچ كس از سبب آن آگاه نشد . ثبت تاريخ وقت و روز نمودند ، بالاخره معلوم شد كه اين حال در وقت وقوع آن سخن از شيخ زاهد بوده كه اگر شيخ خود را در آب نينداختى و هم سوختن بودى . منقول است كه برادر حضرت شيخ صلاح الدّين رشيد از شيراز آمد و به صحبت شريف شيخ زاهد و به عزّ ارشادش مشرّف گشت و به درجات عالى رسيد و از شيخ رخصت ارشاد يافته عزيمت شام كرد و هرجا شيخ صفى الدّين بودى به طىّ ارض پنج وقت نماز را با شيخ مىگزارد . تا آنكه شيخ صدر الدّين - قدّس سرّه - روايت كند كه ، روزى پاى مبارك پدرم در كنار من و او پشت به ديوار نهاده بود ناگاه راست نشست و « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » « 1 » مكرر بر زبان راند . من از سرّ آن پرسيدم گفت : برادرم صلاح الدّين رشيد از [ 24 ] دار فنا انتقال كرد و او را در دامن كوه لبنان دفن كردند . مولانا محيّى الدّين روايت كند كه ، حاجى حسين نامى از خلخال « 2 » در ابهر « 3 » بود . چنين نقل كرد كه روزى در فاليز با جمعى بازى مىكردم . شخصى خربزهء خام بر گوش من زد . به آن جهت از حليهء شنوايى عاطل شد . هرچند به معالجه پرداختم فايده نداد . شبى حضرت رسالت را - صلى اللّه عليه و آله و سلم - در واقعه ديدم كه شيخ صفى الدّين را فرمود كه بيا و نفس در گوش او دم ، شيخ چنان كرد . آوازى از گوش من برآمد . بيدار شدم . گوش من به حال خود باز آمده بود . اين سخن را بعد از مدّتى به شيخ زاهد عرض كردم گفت كه ، تو صيد

--> ( 1 ) . بقره ( 2 ) آيهء 156 . « ما از آن خدا هستيم و به او بازمىگرديم » . ( 2 ) . خلخال : در دوازده فرسخى اردبيل قرار دارد . رودخانه‌هاى سنجيده ، گرديو يا كدپوا و شال از ناحيهء خلخال سرچشمه گرفته و از طرف شمال به سفيدرود مىريزند ( جغرافياى تاريخى ص 183 ) . ( 3 ) . ابهر : در بخش باخترى قزوين واقع و از زمانهاى قديم معروف بوده است . ابن حوقل از ابهر به عنوان شهر كردنشين ياد كرده و مىنويسد ايرانيان ابهر را « اوهر » مىگفته‌اند . ( جغرافياى تاريخى ، ص 229 )